تبليغاتX
باران
تصمیم گرفتم از فردا Travian تعطیل. حالا چرا از فردا؟ میخوام اگه کسی میخواد دهکده هامو بهش واگذار کنم. چهار تا دهکده است. الکی نیست که؟

+ نوشته شده توسط علی در بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 15:39 |
چند روز پیش تو خیابون جمهوری شب جمعه داشتم با ماشین میرفتم. سرعت ماشین اون موقع چقدر میتونه باشه؟یه موتوری جلوم پیچید منم یه نیمچه ترمزی کردم و ادامه دادم. چند لحظه بعد یه موتوری که ظاهرا پشت من بوده خودشو رسوند به ماشین و گفت فقط جلوتو میبینی و ترمز میکنی؟ خواستم بگم ببخشید که پشت سرم و ندیدم. قبل از اینکه بگم گفت یه مشت دهاتی ریختن تو شهر رانندگی میکنن. بعدم گازشو گرفت و رفت!

+ نوشته شده توسط علی در بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 15:37 |

مدت زیادی بود که اینجا چیزی ننوشتم.شاید یکی از دلایلش موضوع انتخابات ریاست جمهوری بود که دل و دماغ کاری برای آدم نمیگذاشت. قطعا اون دوره از سخت ترین روزهای زندگیم بود. ماجرای مناظرات رییس جمهور  با رقبا... اح اح اح. حالم بد میشه از یادآوری اون وقایع. پدر در مقابل پسر، دختر در مقابل مادر، زن در مقابل شوهر، دوست در مقابل دوست. کار به جایی کشیده بود که من با مادر زنم که همیشه برای احترام همراهی میکردیم، شمشیرها رو از رو بستیم و دو سه بار با هم بحث جدی کردیم و صد البته بحث بی فایده. تا جاییکه مادر مادر زن به دخترش گفته بود راضی نیستم با علی آقا بحث کنی. علی آقا ناراحت میشه.

تو فامیل خودمونم که اوضاع بدتر. به محض اینکه از فلان نامزد انتقاد میکردی میگفتند آب و هوای تهرون کار خودش رو کرد. امان از دست این زنها. این پچ پچ های محفلیشون دمار از روزگار آدم در میاره. اصولا مشکل بحث با زنها اینه که نه اطلاعات و اخبار درست درمونی دارن و نه دنبالشن. تنها منبع خبریشون صدا و سیمای قربونش برم خودمونه یا حرفهای فلان خانم جلسه ای و نذر فلان آقا. شایدم مشکل از ماست که فقط قسمت خالی لیوان رو میبینیم.

  تو اوضاع و احوال فعلی همینقدر هم که نوشتم زیادیه.    
+ نوشته شده توسط علی در بیستم مرداد 1388 و ساعت 14:51 |

الان که روزها بلنده، اگه من شب زود برسم خونه، با مهدیس میریم مسجد. دیشب مهر من یه خورده کثیف بود، مهر مهدیس تمیز بود. بین دو نماز حواسش نبود مهرها رو عوض کردم. وسط نماز دوم یه دفعه نگاهش که به مهرها افتاد رفت جابجا کرد. بعد از مسجد هم حتما باید یه سری به سوپری بزنه و یه چیزی بخره. پریشب من به روی خودم نیاوردم و داشتیم از کنار سوپری رد میشدیم، گفت:"بابا یه چیزی برام بخر." یادم میاد منم که بچه بودم اگه با باباجون حرم میرفتیم، همیشه انتظار داشتم برام آبمیوه بخرن، ولی یادم نمیاد گفته باشم.

دیشب گیر داده بود به ریش من، میگفت چرا ریشتو نزدی. گفتم زدم دیگه. گفت نه اینجاش رو نزدی. منظورش قسمت پورفسوری ریش من بود. گفتم اونجاش رو نباید زد. پرسید چرا؟ دیگه هر چرت و پرتی بلد بودم گفتم فایده نداشت. باز میپرسید چرا؟ یاد محمد مهدی افتاده بودم. تلویزیون داشت آقای بهجت(ره) رو نشون میداد. گفتم اون آقا گفته. یه نگاهی کرد گفت چرا؟! بالاخره مامانش یه جوری حواسشو پرت کرد.

+ نوشته شده توسط علی در بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:53 |
جمعه گذشته به دعوت آقای میرصانعی رفتیم خوانسار، دشت لاله های واژگون. از دوری راه که بگذریم، جای قشنگی بود و به یکبار دیدنش میارزید. رفتیم کنار کوهپایه ناهار خوردیم. اولش یه نم بارونم زد ولی نجیب بود گذاشت ناهار بخوریم. نون و کباب و ترشی، گوجه و پیاز و سبزی. بعد هم رفتیم بالاتر از کوهپایه برای تماشای لاله های واژگون بخت برگشته. ولی امان از راه برگشت. بارون مثل سیل میومد. برف پاک کن ماشین رو دور تند جواب نمیداد. اونم تو جاده بدون علامت. فقط میدونم تا نزدیکیهای قم سعی و خطا روندم. از اون بدتر مسیر قم تا تهرون بود. انقدر خوابم میومد که بعد از عوارضی تهرون زدم کنار یه ربع خوابیدم. مسافرت از دماغمون زد بیرون.

راستی این گوگل ریدر چیه؟ صفت فاعلی مرکب مرخمه؟

+ نوشته شده توسط علی در شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:19 |
چند روز پیش علی سر خود رفته بود برای جوشهای کمرم وقت دکتر از یک متخصص داخلی گرفته بود. گفتم خوب میرم چند تا آزمایش بنویسه ببینم چه دردی دارم؟ وقتی رفتم مطب، دکتر مشغول نماز بودن تا نیم ساعت. بعد هم که رفتم تو اومدم از سابقه بیماری و درمان و شامپوهای متخصصین پوست بگم، گفت این چیزا رو نمیخواد. نبض ما رو گرفت و پرسید (خیلی ببخشید) شکمت خوب کار میکنه؟ شک کردم که دکتر دقیقا متوجه بیماری من شده یا نه؟ بعد هم اصلا جوشهای کمرم رو معاینه نکرد شروع کرد به نسخه نوشتن. فقط دواهای علفی و عرق مرق داد و چند تا حجامت. احتمالا اگر من پامم شکسته بود و میرفتم تو همین دواها رو می نوشت! بعد که اومدم بیرون اتاق دیدم اصلا این نسخه ها تایپ شده توسط منشی دکتر به همه داده میشه. حجامت کن هم که همون اتاق بغل بود. رفتم تو سه جای کمرم رو حجامت کرد. چند جا رو هم به صورت افتخاری بادکش کرد.

ولی از حق در نریم فکر کنم پشتم بهتر شده باشه.

+ نوشته شده توسط علی در هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:16 |
امسال هم به خوبی شد سالمان جدیدا

ایامکم سعیدا    ،     الطافکم مزیدا

+ نوشته شده توسط علی در پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 19:34 |
چی بنویسم؟ هر چی بنویسم شاید یه روزی علیه خودم استفاده بشه. اون خواب هولناکی که چند شب پیش دیده بودم با اندکی تلخیص و تصرف برام پیش اومد. هر چند که نمی دونم ابعاد فاجعه چقدر هست. کار ما شده مثل طرفین درگیر در جنگ. طرفین نمی دونن طرف مقابل آمادگیش چقدر هست. نمی دونن طرف مقابل چقدر از اسرار نظامیشون با خبر هست. درست مثل حکایت ما.
+ نوشته شده توسط علی در بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 13:50 |
چند وقتی هست که حوصله نوشتن ندارم. همین الانم بیخوابی زده به سرم اومدم پشت کامپیوتر. نوشتنم نمیاد. یکی دو هفته پیش با اراذل و اوباش رفتیم کیش. مسافرت خوبی بود. خونه مفت بود یک هفته موندیم. رفتیم خونه دائیجون. امیر و زن و بچش علی و زنش من و عیال و مهدیس علیرضا و احمد اومده بودن. گاهی میرفتیم کنار ساحل خاک بازی یا آب بازی. مهدیس خیلی حال میکرد کنار ساحل از خاک بازی. اگه دو سه ساعتم مینشست خسته نمی شد. به قول خودش گنبد درست میکرد. وقتی میخواستیم از کنار ساحل بریم با گریه جدا میشد. خدا قسمت کنه بازم بریم.

علی دوباره گیر داده برای عید بریم جنوب طرف مسجد سلیمان. خدا آخر و عاقبت ما رو با این پسر دایی اهل حالمون به خیر کنه.

 

+ نوشته شده توسط علی در نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 7:12 |
۶. بدون تردید یکی از آرزوهای بزرگ منافقان رخنه در رهبری حکومت بوده است. ولی تا زمان حیات پیامبر(ص) طبعا این امکان وجود نداشت. زیرا پیامبر (ص) به عنوان حافظ دین حکومت را رهبری و آن را از گزندها محفوظ نگه می داشت. ولی آنان آرزو داشتند پس از پیامبر در رهبری حکومت نفوذ کنند. از لحاظ منطقی هنگامی که مطلبی نفی  میشود، باید همه مصادیق آن موضوع یا بارزترین آنها نفی شده باشد. مثلا وقتی میگوییم پول نداریم، لازم است که یا اصلا پول نداشته باشیم، یا لااقل پول قابل توجهی نداشته باشیم. در اینجا هم وقتی سخن از یاس کفار گفته می شود، با توجه به اینکه قدر مسلم یکی از امیدواریهای آنان نفوذ در رهبری دین بوده است، باید موضوعی پیش آمده باشد که آنان را از نفوذ در رهبری دین ناامید کرده باشد.

+ نوشته شده توسط علی در شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 7:43 |